محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
74
عرفان الحق ( فارسى )
رشته ايجاد چو در دست تست * هرچه بلند است همه پست تست دست تو را اى همه دستى به زير * در همه دم دست فقيرت بگير گر گنهى مىرود از ما ببخش * دوست پى كورى اعدا ببخش ياد تو هر دل نكند ضال باد * نام تو هركس نبرد لال باد باز گه خرقه تهى كردنم * مغز از اين پوست برآوردنم چونكه شود نوبت تغيير دلق * جان رسد از تلخى مرگم به حلق نو كنم اين كهنه صد رنگ را * برتر از امكان زنم اورنگ را خرقه ديگر ز تو بايد مرا * كز تو نماينده نمايد مرا خسرو ملك ملكوتم كند * مرشد اهل جبروتم كند باز نمائى به ملائك تمام * كز چه صفى يافته اين احتشام در همهء عمر مرا بند ، بود * گفت ثنايم هله تا زنده بود شايد اگر عفو گناهش كنم * در دو جهان بر همه شاهش كنم جان و سرش در ره ما خاك شد * نيست عجب گر سر افلاك شد او به گدائى كه پناهى نداشت * جز دل افسرده و آهى نداشت جز بسوى درگه ما رو نكرد * جز به يكى لقمه ما خو نكرد قوت مرا قوت تجريد ساخت * داد مرا دوده توحيد ساخت هرچه به او دادم اگر خاك بود * خورد به صد منت و بىباك بود شكر وى از لقمه كم بيش بود * گفت همين قسمت درويش بود هيچ ز ما مكنت و مالى نخواست * روزى خود را مه و سالى نخواست جايزه خلق به دامن نبرد * يك گله از دوست به دشمن نبرد هيچ شبى روزى فردا نداشت * هيچ دمى شكوه ز اعدا نداشت